"باران
همه چیز را شست
حتی خیسی گونههایم را.
باید برخیزم
و خود را بجویم.
انسان
متکلم به درون خود است.
شب
بر دلم خانه کرده.
سرمای دستانت
آتش این عشق را سبز خواهد کرد آیا؟
دلم به حال کودکی خاطرهها میسوزد
برای معصومیت آینهها
و ترانههای که بین ِ نگاه ما گم میشوند.
حماقت یا خیانت
چه فرق میکند
وقتی چنان شعرهای سالهای بلوغ
" هیچ هم ندارم".
دلتنگ غربتهای بیشتر فرداها میشوم
" آری، روزگار غریبی است نازنین!"
جام به دست عشق خویش،
ریشه بی من بودنش را آب میدهم
و برای سوگواری گیسوان پریشانم میگریم
چنان به بیکسی ِ کسی که هیچ ندارد تا
خانه دلاش را برویاند
تا لبخندی را زمزمه کند
و شادمانی را هدیه دهد
در دلم هوای کودکم امروز مرد.
چگونه فرزند اندیشههایم را متولد کنم وقتی
برای بیقراری شانههای خودم هم، تنهایم.
برای حرمت آنچه همه گفتند وجود ندارد،
و من به او گفتم "عشق" دروغ هستی است،
و باورم نکردنند، میگریم.
میگریم
بیشتر و بیشتر از دیروز
بلندتر و محزونتر از همیشه
میگریم
چرا که هیچ هم ندارم!"