تبليغاتX
مهر و ماه
سکوت سرشار از نا گفته هاست

"باران

همه چیز را شست

حتی خیسی گونه­هایم را.

 

باید برخیزم

و خود را بجویم.

 

انسان

متکلم به درون خود است.

 

شب

بر دلم خانه کرده.

 

سرمای دستانت

آتش این عشق را سبز خواهد کرد آیا؟

 

دلم به حال کودکی خاطره­ها می­سوزد

برای معصومیت آینه­ها

و ترانه­های که بین ِ نگاه ما گم می­شوند.

 

حماقت یا خیانت

چه فرق می­کند

وقتی چنان شعرهای سال­های بلوغ

" هیچ هم ندارم".

 

دلتنگ غربت­های بیشتر فرداها می­شوم

" آری، روزگار غریبی است نازنین!"

جام به دست عشق خویش،

ریشه بی من بودنش را آب می­دهم

و برای سوگواری گیسوان پریشانم می­گریم

چنان به بی­کسی ِ کسی که هیچ ندارد تا

خانه دل­اش را برویاند

تا لبخندی را زمزمه کند

و شادمانی را هدیه دهد

 

در دلم هوای کودکم امروز مرد.

چگونه فرزند اندیشه­هایم را متولد کنم وقتی

برای بی­قراری شانه­های خودم هم، تنهایم.

 

برای حرمت آنچه همه گفتند وجود ندارد،

و من به او گفتم "عشق" دروغ هستی است،

و باورم نکردنند، می­گریم.

 

می­گریم

بیشتر و بیشتر از دیروز

بلندتر و محزون­تر از همیشه

می­گریم

چرا که هیچ هم ندارم!"

 

 

+ نوشته شده در  88/05/13ساعت 2:23  توسط مهر  |